قلعه تاناتوس |
Thursday, July 31, 2003
● اگه يكي لطف كنه، يه قراري با هم بذاريم فقط براي اينكه يه شدت منو كتك بزنه، تا عمر دارم مديونشم.قول ميدم دفاع نكنم.
از هركي خواهش مي كنم اين كار رو بكنه، فكر مي كنه من دارم لوس بازي در ميارم.با شوخي ميگذرونه قضيه رو. آخه مگه كتك خوردن بده؟ خوب اگه ما بخوايم حال كنيم با اين كار، بايد كي رو ببينيم؟ لازم هم نيست دلتون براي من بسوزه.من خيلي قوي تر ازاين حرفام كه با چار تا مشت و لگد بلايي سرم بياد.خوب؟ احمدعلی ساعت 1:36 AM نوشت 0 حرف
● روزگاريست كه پرواز كبوترها
در فضا ممنوع است كه چرا، به حريم حرم جتها خصمانه تجاوز شده است... همين جوري. احمدعلی ساعت 1:17 AM نوشت 0 حرف
● دخترك شيطان يه نامه جالب گذاشته تو وبلاگش.بخوانيد، بخنديد و بگرييد...
ظاهراً اشتباهي به اون رسيده. احمدعلی ساعت 1:12 AM نوشت 0 حرف
● بيكاري اين چرنديات من رو ميخوني؟برو دنبال يه كار درست و حسابي بچه جون.
منظورم همه هستن. احمدعلی ساعت 1:00 AM نوشت 0 حرف
● "شيطان و قبيله اش از جايي به شما مي نگرند كه شما ايشان را نميبينيد..."
بعد يه نگاه عميقي به جمع كرد و گفت:" مثلاً ممكن است از درون چشم رفيقتان به شما خيره شده باشد يا..." كلي حرفاي قشنگ قشنگ زد.يادمه بعد از اون جلسه، هرجا ميرفتم، هركاري كه مي كردم تو فكر بودم اين يارو از كجا داره به من نگاه ميكنه.بعضي وقتا باهاش حرف هم ميزدم.مارمولكيه واسه خودش. يادمه، هروقت اذيت ميكرد سريع ميگفتم :"پناه ميبرم به خدا از شر شيطان رانده شده...".حالا يا فارسي، يا عربي.يهو گم و گور ميشد.انگار كه اصلاً نبود.سر نماز مخصوصاً زياد ميومد سراغم.منم سوسكش مي كردم. حلا طوري شدم كه اصلاً ديگه نمياد اينورا...ميدونه كه لازم نيست بياد.خودم بالاخره تسليمش ميشم.البته اون اينطوري فكر مي كنه، اگه عقل درست و حسابي داشت كه وضعش اين نبود. بالاخره به من ميگن احمدعلي، نه برگ چغندر... الان جداً نميدونم داره از كجا نگاه ميكنه.شايد از توي مونيتور.گور پدرش... اعوذ بالله من الشيطان الرجيم... احمدعلی ساعت 12:53 AM نوشت 0 حرف
● شكر خدا در زمينه هاي زيادي دارم روبات ميشم.بدون احساس.بدون فكر.بدون خيالات عجيب و غريب.بدون تصاوير مبهم.بدون روح...
اين ايده كتاب نخوندن كار خودشو داره مي كنه.شايد راحت بشم يه كم. فقط مشكل اينه كه واقعاً ديگه غير عابل تحمل شدم.عمه دينا كه شاكي شده اساسي... از دست داد زدن هاي من.از دست بي منطق بودنم.طفلك دوروزه اومده تهران.ميخواد سريع در بره. تازه يه كار جديد ياد گرفتم.هركس ميخواد در هر زمينه اي يه توصيه يا نصيحت به من بكنه، سريع ميگم :"الان حالم خراب ميشه ها..." . با هيجان. همه جلوي اين حرف تا حالا كم اوردن.چون ميدونن اگه اونجوري بشم، ديگه هيچي حاليم نيست. با سر، مثلاً يواشكي به هم اشاره مي كنن كه بسه... خلاصه بساطي دارم من اين روزا. احمدعلی ساعت 12:41 AM نوشت 0 حرف
● ميدوني، اصولاً نبايد از بقيه انتظاري داشته باشي خوب.بالاخره همه به درد خودشون گرفتارن.حق هم دارن.
حالا تو چي ميگي؟ خيلي آدم مهمي هستي؟ نوبرشو آوردي؟ همه دارن مسخرهات ميكنن.حواست نيست گاگول.چه انتظاراتي داري.تحفه... بعضي وقتا حس مي كنم همه دارن دروغ مي گن. احمدعلی ساعت 12:34 AM نوشت 0 حرف
● خيلي زور داره والا.يعني خيلي سخته.آدم كلي با خودش كلنجار بره كه بعد از چند روز علافي كامل يه سر بره خونشون.بعد از كلي بحث، خودش رو قانع كنه.بعد از لحاظ روحي خودش رو آماده كنه كه تا چند ساعت ديگه پيش بروبچه، داره لوس مي كنه خودشو و ...
........................................................................................بعد كه راه افتاد( با ساك و ...) وسط گرما و ترافيك و بوق و عربده و... بهش بگن بليط نيست، الكي هم علاف نشو.اين چند روز مشهد خيلي شلوغه... يهو همه اون خيالات خونه و خواهر كوچولو و اينا پر... دوباره تو گرما و ترافيك، لخ لخ تا خونه. بعد ميگن چرا خل شدي اينقدر.خوب نبايد بشم؟ احمدعلی ساعت 12:27 AM نوشت 0 حرف Wednesday, July 30, 2003
● سقوط آزاد از ازتفاع خيلي زياد، مثلاً چند كيلومتري زمين، بدون مانعي وسط راه ، بايد كار جالبي باشه.بدم نمياد تجربه كنم.
بدون چتر نجات... احمدعلی ساعت 3:09 PM نوشت 0 حرف
● ساعت 11 از خواب پاميشه.بعد فكر ميكنه كجا بره، شركت يا دانشگاه.چون توي خونه اگه بمونه خطرناك ميشه قطعاً.
........................................................................................فكر ميكنه چون چند روز تعطيل پشت سر همه و هيچكس رو نميبينه ، يه سر بره دانشگاه.بعد وسط اون گرما، راه ميفته سمت دانشگاه. هي الكي ميچرخه تا مگه يه نفر رو ببينه.هيچكس نيست.بعد ميره روي نيمكت جلو دانشكده دراز ميكشه.بعدش هم به زور مياد خونه . چرا من نميتونم مثل بچه هاي آدم باشم؟ بابا كارتو بكن دِ... احمدعلی ساعت 3:04 PM نوشت 0 حرف Sunday, July 27, 2003
● بسوخت حافظ و بويي به زلف يار نبرد   مگر دلالت اين دولتش صبا بكند
تو مكه، وسط اون گرما، باد صبا پيدا ميشه؟ احمدعلی ساعت 11:15 PM نوشت 0 حرف
● واقعاً يا تعداد احمق ها به نحو فجيعي زياد شده، يا من خيلي از آدما رو هالو ميبينم، يا خودم يه چيزيم هست.
به نظر شما كدوم درسته؟ چيزي كه اخيراً منو اذيت ميكنه اين قضيهاس.چي كار كنم؟ احمدعلی ساعت 1:37 AM نوشت 0 حرف
● خدايا، يه قدر احمق زياد شده تو اين مملكت.همه جا داره آلوده ميشه به اينجور موجودات.خوب يه ذره هوش كه ميتونستي بهشون بدي.
........................................................................................منظورم علاوه بر خيليا، عده زياد ديگهاي هم هست... احمدعلی ساعت 1:28 AM نوشت 0 حرف Saturday, July 26, 2003
● "در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند، ناز آرند    كه با اين درد اگر در بند درمانند، درمانند"
با كدوم درد؟ احمدعلی ساعت 7:34 PM نوشت 0 حرف
● "گر فلاطون به حكيمي مرض عشق بپوشد
........................................................................................عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش" حالا هركار هم بكنه كه قضيه ضايع نشه، نميشه. *همين طوري : "من عشق و عف و كتم و مات، مات شهيداً..." اين جمله به طرز وحشتناكي تكان دهندهاس به نظر من.ظاهراً منسوب به پيغمبره: "آنكه عاشق شد، عفت پيشه كرد، عشق خود بنهفت و مرد، شهيد مرده است..." شهيد ميدونيد يعني چي؟ احمدعلی ساعت 7:28 PM نوشت 0 حرف Friday, July 25, 2003
● والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا...
وكساني را كه در راه ما تلاش ميكنند را هدايت ميكنيم... *يعني چي اين؟ احمدعلی ساعت 8:03 PM نوشت 0 حرف
● فقط اميدوارم كه خدا تو اين سفر، يه نوري به دلم بندازه كه من به اين كوچيكي تو اين دنياي به اين بزرگي بايد چه غلطي بكنم.شد كه فبها، نشد بايد بياين بيمارستان نواب، تو بخش بيماران فوق روانپريش برام كمپوت بيارين!
از الان دارم نقشه ميكشم واسه بعد از سفر. احمدعلی ساعت 7:44 PM نوشت 0 حرف
● ز ملك تا ملكوتش حجاب برگيرند   هرآنكه خدمت جام جهاننما بكند
توروخدا ببينين طرف كجا بوده وقتي اين بيت رو مي گفته... احمدعلی ساعت 7:39 PM نوشت 0 حرف
● بعد از مدتها، لذت يه قليون تروتميز تو گلاب دره، كنار بروبچ.البته لذت اصلي ديدن اين همه رفيق قديمي بود بعد از مدتها، همه با هم.
........................................................................................همتون رو دوست دارم... احمدعلی ساعت 7:37 PM نوشت 0 حرف Thursday, July 24, 2003
● يك كلام :
........................................................................................تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار    كه رحم اگر نكند مدعي، خدا بكند حتي استعداد نداري همينو ياد بگيري بدبخت! تو يه جمله ، يه دستور كامل و تروتميز و قشنگ براي زندگي داده.مردي عمل كن... *البته يه وقتي اين دستور رو شجريان ميخونه، يه وقتي ما مينويسيم.فرق داره خيلي... اگه اينو هنوزبا صداي استاد نشنيدين، فقط ميگم كه متاسفم. كم پيدا ميشه كسي كه بتونه راست پنجگاه بخونه، ولي اونايي كه پيدا ميشن رو بايد پرستيد. احمدعلی ساعت 2:10 AM نوشت 0 حرف Wednesday, July 23, 2003
● چرا وقتي خدا اون قدر محكم قسم خورد كه جهنم رو از شيطون و طرفداراش پر ميكنه، شيطون پشيمون نشد؟ آخه اون كه ديده بود چه خبره!
من اگه جاي اون بودم، فوراً ميگفتم بابا بيخيال، ما يه شوخي كرديم حالا... آخه خدا قسم شديدي خورد سر اون قضيه، محكم تر از همه دفعات ديگه : "فالحق و الحق اقول، لاملان الجهنم منك و مِن من تبعك منهم اجمعين..." *چرا اصلاً خدا به شيطون مهلت داد هر كار مي خواد بكنه؟ چرا شيطون به "عزت خدا" قسم خورد وقتي ميخواست بگه كه من آدما رو بدبخت مي كنم؟ يعني چي؟ اصلاً چرا خدا به فرشته ها گفت سجده كنن؟ چرا اين مملكت اينقدر خر تو خره؟ چرا من مثل بچه آدم نميرم دنبال كارم يه جاي اين فكرهاي صذ تا يه غاز؟ احمدعلی ساعت 8:40 PM نوشت 0 حرف
● تازگيها دچار لكنت زبون شدم.احمدعلي دچار لكنت زبون شده.
بعدش چي؟ هنوزم نميخواي ول كني؟ احمدعلی ساعت 8:25 PM نوشت 0 حرف
● اين رو حتماً ببينيد.وبلاگ عباس معروفي.مخصوصاً اون مطلب يك سونات و شش مهتاب.
*همين جوري : سلاخي، زار مي گريست، به يکي قناري دل باخته بود. احمدعلی ساعت 8:22 PM نوشت 0 حرف
● هماي اوج سعادت به دام ما افتد   اگر تو را گذري بر مقام ما افتد
........................................................................................... عجب پيانويي ميزنه معروفي. احمدعلی ساعت 8:05 PM نوشت 0 حرف Tuesday, July 22, 2003
● حيف كه الان مغزم پره، وگرنه يه نمايشنامه توپ مينوشتم.يادم باشه.صبح مغزم رو گره زده بود لامصب.
احمدعلی ساعت 9:26 PM نوشت 0 حرف
● آدمايي كه تو باتلاق فرو ميرن، چه حسي دارن؟ خودشون ميفهمن يا نه؟ احتمالاً تا عمق صد متري فكرميكنن كه هنوز زنده هستن ، هنوز ميتونن بيان بالا.
مثلاً من حس مي كنم كه هنوز ميتونم بيام بالا.اگه اين زنجيرا بذارن... اي كاش بند از پاي جانم باز ميكردند... احمدعلی ساعت 12:16 PM نوشت 0 حرف
● تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافريست    راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش
........................................................................................اينو بايد با آب طلا بنويسن، سر در دانشگاه نصب كنن.تا من كه حتي تقوي و دانش هم ندارم، لااقل به يه چيزي تكيه كنم.نه اينجوري پا در هوا.. يادش به خير، سال اول همينكه وارد ميشدم، سرم ميرفت بالا، به طرف خودش: توكلت علي العزيز الرحيم حالا مثل كبك سرمو كردم زير برف.چي شدي بچه؟ احمدعلی ساعت 12:11 PM نوشت 0 حرف Sunday, July 20, 2003
● "قسمت
در درياي عشقت شناور بودم    ناگهان قورباغه گازم گرفت" اينو پشت يه وانت ديدم.حس يارو رو داري؟!خيلي قشنگه. احمدعلی ساعت 10:19 PM نوشت 0 حرف
● هفت هشت نفر نشستن دور هم، هر چي دلشون ميخواد ميگن.بدون هيچ تعارفي.بدون هيچ خجالتي.همه واقعاً ميخوان به هم كمك كنن.
تجربه جالبي بود امروز. احمدعلی ساعت 10:16 PM نوشت 0 حرف
● امروز، اون چهره زشت و وحشتناك تنهايي رو كه دربارش گفته بودم، وسط جمع ديدم.
فعلاً اون چهره نشسته رو سر من، ولم نميكنه. "غم تنهايي اسيرت ميكنه تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه" احمدعلی ساعت 10:14 PM نوشت 0 حرف
● اينم صد دفعه.بازم زيادي رو يكي حساب كردي.بازم زياد به يه نفر علاقه مند شدي، فكر كردي ميتونه كمكت كنه، بازم...
بعد يه دفعه، در حال صحبت باهاش، يه حس مسخره بهت گفت كه نه بابا جون، اين دفعه هم كور خوندي... حس مسخره... احمدعلی ساعت 10:12 PM نوشت 0 حرف
● "چرا وقتي كه آدم تنها ميشه
غم و غصش قد يك دنيا ميشه ميره يك گوشه پنهون ميشينه اونجارو مثل يه زندون ميبينه غم تنهايي اسيرت ميكنه تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه ..." اين فقط قشنگه.همين.لااقل در مورد من صادق نيست... احمدعلی ساعت 1:42 AM نوشت 0 حرف
● خيلي از آدمايي كه خود كشي ميكنن، يا خل و چل ميشن، مي گن كه انگيزهاي براي زندگي ندارن.
ولي به نظر من ، يه عصر زيباي تابستوني، توي جاده فيروزكوه،پر جنگل،يه مه غليظ، با يه بارون شديد و صداي فريدون فروغي ،به عنوان تنها انگيزه ادامه زندگي كافيه. حتي خيال همچين موقعيتي هم بسه. حتي من هم نزديك بود امروز ...خيلي رمانتيك بود. احمدعلی ساعت 1:19 AM نوشت 0 حرف
● من يه چيزو ميدونم، خوب هم ميدونم:
........................................................................................اوني كه اون بالا نشسته، بزرگتر از اين حرفاست كه سر اين مزخرفات به آدما گير بده.يعني اصلاً يه نكته مثبتش اينه كه اصلاً آدم نيست.از اين دريچه كوچيك مسخره ما بهشون نگاه نميكنه. همين خودتون رو در نظر بگيرين كه جلوي صفحه مونيتور نشستين.شما خدايين، اون پنجره هايي هم كه دارن الكي وول ميخورن آدمان.اونا نسبت به هم يه ديدي دارن، بعضيهاشون به هم حسودي ميكنن، به resourceهاي هم حمله ميكنن، الكي روي همو ميپوشوننو... ولي شما از يه موضع كاملاً بالاتر داريد ميبينيد اونا رو.وقتي دعوا ميكنن ، از هم جداشون ميكنيد.گاهي وقتا هم يكي رو Drag ميكنيد ميندازيد روي اون يكي، يكي رو ميبنديد(ميكشيد) يكي ديگه به دنيا مياد و... ولي همه اينكار هارو دارين با يه پوزخند جالب انجام ميدين.موضع كاملاً بالاتره.اصلاً اون پنجرهها نميتونن بفهمن.بدبختا... خوب، اين شد خدا.سؤال بعدي؟ احمدعلی ساعت 1:09 AM نوشت 0 حرف Thursday, July 17, 2003
● با اجازه شاهين، اينو نميتونستم ننويسم:
* آدم : و همانا گاو را آفريديم تا انسان هيچ وقت احساس نکند خيلي نفهم است، و الاغ را آفريديم تا خوشحال باشد که از انسان خرتر هم هست، و موش را تا فکر نکند خيلي ترسوست، و ميمون را تا هيچ وقت احساس نکند فقط اوست که بي دليل مي خندد. و همانا انسان را آفريديم و به او عقل داديم و دستور داديم برود آدم شود، و دوهزار سال فکر کرد و آدم نشد، و فرشتگان گزارش دادند که از گاو نفهم تر، از الاغ خرتر و از موش ترسو تر است؛ و بعد از آن همه ء ميمونها مطمئن شدند که بي دليل نمي خندند. و خداوند داناست، و زندگي زيباست، و شما نمي دانيد. و خداوند تواناست، و همانا شما را آفريديم چون زورمان مي رسيد؛ اي کساني که ايمان آورده ايد، انقدر زور نزنيد، زورتان نمي رسد، و اين همين است که هست، اگر نمي خواهيد، برويد بميريد؛ و اگر مي خواهيد، پس ديگر نق نزنيد، و انقدر فکر نکنيد، کارتان را بکنيد، و با خودتان حال کنيد، شايد رستگار شويد. احمدعلی ساعت 2:15 AM نوشت 0 حرف
● امروز يكي از اون جملات قصار احمدعليانه به زبونم جاري شد :
"پسر جان، الواتي بكن، كتاب نخون، سيگار بكش، كتاب نخون، عرق بخور، كتاب نخون..." انصافاً بد گفتم؟ احمدعلی ساعت 1:55 AM نوشت 0 حرف
● يه جمله جالب ديگه هم گفت، دو كلام:
"تو اصلاً نرمال نيستي!" بازم گيج شدم؟يعني چي؟ تا حالا كسي منو اينجوري محاصره نكرده بود... احمدعلی ساعت 1:28 AM نوشت 0 حرف
● - من فكر ميكنم مشكل اساسي تو، قضيه مرگه.
- ولي من اصلاً بهش فكر نميكنم، تازه مسأله اي هم باهاش ندارم . - ولي تو با تنها بودن، داري مرگ رو تمرين ميكني! (چند ثانيه سكوت...يعني درست شنيدم؟ تجزيه تحليل اين جمله...) - من...؟ من با تنهايي دارم مردن رو تمرين ميكنم؟ (عمق اين جمله رو هنوز نگرقته بودم...) - آره...داري تمرين مردن ميكني... هنوز تو كف اين جمله اي هستم كه اون گفت.واقعاً اينجوريه؟ يعني اين اعتياد عجيب و غريب به تنهايي...يعني من در حال احتضارم؟ *ديگه انصافاً همچين چيزي به ذهن من نرسيده بود. احمدعلی ساعت 1:27 AM نوشت 0 حرف
● واي...خيلي احساس خوبيه پيدا كردن يه گوش مفت...كسي كه فقط گوش بده تو چي ميگي، گاهي هم سؤال بكنه.فقط.راهنمايي الكي نخواد بكنه، نصيحت نكنه.فقط گوش بده.
........................................................................................حالا فرض كنيد كه يه همچين آدمي، كه اينكاره هم هست، تو اين اوضاع واقعاً افتضاح گير من اومده.فردي با كامنت هاي حرفهاي... مجيد خان دمت گرم، خيلي آقايي! احمدعلی ساعت 1:19 AM نوشت 0 حرف Tuesday, July 15, 2003
● احساس جالبيه وقتي ادم به بزرگترين آرزوي عمرش ميرسه.خوب من رسيدم، يا قراره به زودي برسم.بعدش چه غلطي بكنم ها؟
اينو جدي گفتم. احمدعلی ساعت 9:50 PM نوشت 0 حرف
● دنبال يه موقعيتي ميگردم كه سوئيچ كنم به مد خوب بودن.وقت نميشه.
ظاهراً حالا حالاها بايد تحمل كنين اين بشر رو. احمدعلی ساعت 9:22 PM نوشت 0 حرف
● دل در ره عشق مبتلا خواهم كرد
جان را سپر تير بلا خواهم كرد عمري كه نه در عشق تو بگذاشته ام امروز به خون دل قضا خواهم كرد... خالي بندي از اين گنده تر؟ من ترسو ميخوام اين همه كار بكنم؟ *حالا ميبينيم.صبر كن... احمدعلی ساعت 9:17 PM نوشت 0 حرف
● باورتون نميشه، شصتاد نفر، مامان و بابا و عمه ها و كلي آدم ديگه همزمان ريختن رو سر من كه تو تا اطلاع ثانوي حق نداري كتاب بخوني، مگر از يه فيلتر رد بشن.يعني همشون فكر ميكنن كه اين ديوونه بازيا به خاطر خوندن و قاطي كردنه.
خوب اينو كه من خودم از خيلي وقت پيش فهميده بودم.ازم ميپرسيدين ، مي گفتم بهتون.كشف جديدي كردين؟ حالا اگه راست ميگين اين تمايلات مازوخيستي منو يه كاريش بكنين.ولي فعلاً مطالعه يالكل تعطيل. به من چه كه اين همه نويسنده مشكلات و مسائل فكري داشتن؟ به من چه كه هرچي به صورت نامنظم تو اين كله من ميگذره، به صورت منظم تو كتابا پيدا ميكنم؟ اصلاف همه چي به جهنم. «آه به جهنم! -پيراهن پشمين صبر بر زخم هاي خاطره ام مي پوشم و ديگر هيچ گاه به دريوزگي عشق هاي وازده بر دروازه کوتاهٍ قلب هاي گذشته حلقه نمي زنم.» ميخوام برم صبح تا شب تو پاساژهاي شهرك غرب علافي كنم.به مردم متلك بگم.مامان هم كه گير داده تو فقط بايد اوشو بخوني... اما من تا قبل از مكه رفتن، دوتا پروژه ديگه دارم."كوير" و "حج" دكتر.اينا رو انصافاً نميشه بيخيال شد.ديوونه شدم كه شدم.به جهنم! *پ.ن.:اون شعر شاملو رو تو وبلاگ لولو ديدم. احمدعلی ساعت 1:25 AM نوشت 0 حرف
● لذت گشتن تو وبلاگهاي همه ملت، بدون كشيدن منت anonymizer...
جدي جدي معتاد شدم. احمدعلی ساعت 1:11 AM نوشت 0 حرف
● اينو بخونيد.اينترنت واقعاً چيز مزخرفيه(يا ميتونه باشه).ببين يارو چيگفته:
"If I can operate Google, I can find anything... Google, combined with Wi-Fi, is a little bit like God. God is wireless, God is everywhere and God sees and knows everything. Throughout history, people connected to God without wires. Now, for many questions in the world, you ask Google, and increasingly, you can do it without wires, too." Alan Cohen, V.P. of Airespace, a new Wi-Fi provider, New York Times, 6/29/03 من هيچ چيزي نميگم.ولي توصيه ميكنم يه سري به اين بزنيد. احمدعلی ساعت 1:03 AM نوشت 0 حرف
● ياد من باشد فردا
بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم ... بقيش رو ايندفعه نمينويسم تا بعضيا يه چيزايي يادشون بياد. احمدعلی ساعت 12:46 AM نوشت 0 حرف
● مسخره تر از اين هم ميشه؟ افرانت امروز بلاگ اسپات رو باز كرده، اون وقت anonymizer كه قبلاً براتون صحبت كرده بودم رو بسته!
سايت حسين درخشان هم سر شب كار ميكرد، ولي الان فيلتر شده. يكي به من بگه تو اين مملكت چه خبره؟ الان تنها راه ديدن سايتهاي ممنوع(البته مطابق با شئونات!!) همون سايتيه كه قبلاً نوشته بودم. *پ.ن :به چيزي كه داخل پرانتز نوشتم توجه كنيد لطفاً.بعداً نگيد اين پسره مارو گمراه كرد و اين حرفا... احمدعلی ساعت 12:44 AM نوشت 0 حرف
● تا حالا احساس فراموش شدن بهتون دست داده؟ اينكه هيچكي و هيچكس به فكرتون نيست.يعني اگه الان من توي اين آپارتمان فسقلي تو تنهايي بميرم، هيچكس خبردار نميشه.البته اين چرند محضه، ولي خوب الان اين احساس رو دارم.
........................................................................................چيكار كنم؟ احمدعلی ساعت 12:36 AM نوشت 0 حرف Monday, July 14, 2003
● حس ميكنم قلبم داره گرم ميشه.يه آتيش كوچولو موچولو داره روشن ميشه اون دور دورا.نميدونم اين يعني چي، يا شايدم ميدونم و خودمو به نفهمي ميزنم.آره...شايد...
احمدعلی ساعت 8:39 PM نوشت 0 حرف
● پر كن پياله را، كاين جام آتشين
ديريست ره به حال خرابم نميبرد... يه استكان ديگه چاي لطفاً! احمدعلی ساعت 1:00 AM نوشت 0 حرف
● يكي از تفريحاتي كه خيلي مورد علاقه منه، مبارزه با آدماييه كه از من چيزي نميدونن، ولي من از اونا خيلي چيزا ميدونم.سركار گذاشتنشون هم جالبه.يه كل كل اساسي.حالا يا خشونت آميز، يا مثل دو تا جنتلمن.
........................................................................................امروز بعد از مدتها يه موقعيت عالي برام جور شد.خوب خودمو تست كردم. يه آدم اطلاعاتي، كه فكر ميكرد خيلي زرنگه، و فكر ميكرد من نميشناسمش.هي يه دستي زد.هي خواست كلك آخوندي بزنه.آقا مارو ميگي، خودمونو زديم به خط جناح راست.بلايي سرش آوردم كه تا عمر داره فراموش نكنه.رذالتم امروز، نه امشب، گل كرده بود. يكي نيست بگه آخه من چيكاره بيدم كه ميخواي حرف بكشي ازم؟! طفلك فكر ميكنه من كه هر روز تو دانشگاه پلاسم، لابد دارم كار سياسي مياسي ميكنم! احمدعلی ساعت 12:56 AM نوشت 0 حرف Sunday, July 13, 2003
● آشغالاي كثافت بيهمه چيز لعنتي احمق...
درسته، همه وبلاگها رو فيلتر كردن.حتي افرانت.باورم نميشه .حتماً اين يكي رو به زور مجبور كردن. براي سوسك كردن همه اون بيشرفهايي كه دستور اين كار رو دادن،از كلك رشتي زير استفاده كنين.به همه دوستانتون هم بگين: به جاي اسم سايت،به فرمت زير آدرس رو وارد كنين: http://anon.free.anonymizer.com/http://ahmadali.blogspot.com اگر هم مشكلي بود، برين به سايت زير.از يه سيستم ديگه استفاده كنين.فقط يه مشكلي هست، ظاهراض هيچكدوم از اين سيستمها اسكريپتهاي روي صفحه رو اجرا نميكنن.مثلاً نظر سنجي همه وبلاگها فعلاً غير فعاله. http://www.space.net.au/~thomas/quickbrowse.html ببينم حالا چه غلطي ميخوان بكنن! تف به گورهرچي... احمدعلی ساعت 4:39 AM نوشت 0 حرف
● يابن آدم، اخر نومك الي القبر، فأن الطريق بعيد...
اي فرزند آدم، خوابت را تا قبر به تأخير انداز كه راه طولانيست... كي ميدونه اين جمله طلايي مال كيه؟ احمدعلی ساعت 1:06 AM نوشت 0 حرف
● ز بس كه شد دل حافظ رميده از همه كس
كنون ز حلقه زلفت بهدر نميآيد احمدعلی ساعت 12:57 AM نوشت 0 حرف
● ايوب پيامبر رو همه ميشناسين.خدا پدر اين بشر رو درآورده بود.خونه و زندگي و ثروت و بچه هاش رو ازش گرفت.اونوقت ، وقتي كارد به استخونش رسيد و شاكي شد، ميدونين چه جوري دعا كرد؟ اصلاً نگفت خدايا جون من به من ثروت بده، بچه هام رو برگردون، قسم به حلقوم بريده علي اصغر اين كار رو بكن، اون كار رو نكن.گريه و زاري و ماتم و همه اين بساط مسخره ما.فقط يه جمله.تا مغز استخون آدم رو ميسوزونه:
رب اني مسني الضر، و انت خير الراحمين. خدايا من گرفتار مصيبتي شدهام و تو مهربانترين هستي. همين.فقط.خدا هم شرمنده شد، بيشتر از اولش بهش داد! كاش ياد ميگرفتيم. *يه دقيقه تلويزيون رو روشن كنين تا بفهمين چرا من اينو نوشتم.اين بد صداها... احمدعلی ساعت 12:16 AM نوشت 0 حرف
● من نمي تونم هيج وبلاگي رو ببينم، حتي مال خودم رو.كسي ميدونه چه خبره؟ فكر نميكنم فيلتر شده باشه.كمك!
........................................................................................احمدعلی ساعت 12:06 AM نوشت 0 حرف Saturday, July 12, 2003
● رفته بودم بليط قطار بگيرم.روز بعد از فوت اين دوقلوها.ديدم سه تا از اين خانوم هاي اتو كشيده با آرايش غليظ نشستن پشت كامپيوتر ها، كاملاً جدي دارن بحث ميكنن كه چرا وقتي دكتر ها رگ پاي لادن رو جدا كردن، اينوري وصل نكردن و اونوري وصل كردن، چرا اين كارو نكردن و اونكارو كردن... آدم فكر ميكرد اينا واقعاً جراح مغزن نه اپراتور فروش بليط...خلاصه بساطي بود.
يه عده هم كه به طور كلاسيك ميگفتن "كشتنشون!" بابا آخه به تو چه؟ احمدعلی ساعت 11:45 PM نوشت 0 حرف
● شنيدهام سخني خوش كه پير كنعان گفت
فراق يار نه آن مي كند كه بتوان گفت حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر كنايتياست كه از روزگار هجران گفت احمدعلی ساعت 11:35 PM نوشت 0 حرف
● سفر با قطار اين دفعه خيلي خوش گذشت.چند تا از رفقا بودن.بعد از مدتها توي قطار دور هم جمع شديم.غير از من، محمد رضا بود و فيودور.اريك هم بود البته با چند تا از رفقاش.
فيودور هم مثل هر دفعه دست چند تا آدم عجيب غريب رو گرفته بود آورده بود پيش من.دفعه قبل كه سه تا برادر بودن،به اسم كارا چيچي نميدونم.اين دفعه هم چندين تا آدم ديگه. اولش كه همش من حرف ميزدم.از اينجا و اونجا.بعد يه دفعه محمدرضا زد زير آواز، ترسيدم صداش بقيه رو ناراحت كنه.ولي گوشي واكمن تو گوش خودم بود.داش يه چيزي ميگفت تو مايه هاي اينكه امشب اينقدر مست كرده كه از چنبر پريده بيرون.ولي ما صبح حركت كرده بوديم، الان كه شب نبود! بعد يه هويي فيودور شروع كرد به قصه تعريف كردن.عجب جونوريه لامصب. انگار فرمون قطار هم دستش بود.ما رو صاف برد پترزبورگ. شهر كثيفي بود.همش بوي گند و كثافت و مشروب ازش ميومد.ولي اون وسطا...چنان به من روانشناسي درس داد اين بشر كه عمراً هيچكس ديگه نميتونه.چرخ زديم و چرخ زديم.بحث كرديم.حتي انگار يه گيلاسي هم با هم زديم.بحث داغ...خفن...در مورد همه چي.هرچي روزاي قبل مامانم داد و فرياد ميكرد كه تو با اين اوضاع افتضاح نبايد با اين يارو رفت وآمد كني، به گوشم نرفت كه نرفت. حالا دارم سزاشو ميبينم.خلاصه، حالي بود. بعد كه حسته شدم، به اريك گفتم پيانو بزنه.واي كه چه حالي داد...رفقاش هم بودن ديگه.بساط مطربي اساسي.اگه من عاشق پيشه بودم حتماً گريم ميگرفت.حالا كه نيستم! دو باره محمد رضا شروع كرد به خوندن، بعد باز فيودور اومد وسط ، و باز اريك و... اين چرخه دوازده ساعت ادامه داشت، تا اينكه اون آقاهه تو بلند گو گفت : مسافرين محترم، اقامت خوشي را در تهران براي شما آرزو ميكنيم. اه، بازم اين شهر كثيف لعنتي! كاش يه فيودور اينجا بود تا واسمون قصه جنايت و مكافات توي تهرون رو بگه... احمدعلی ساعت 11:34 PM نوشت 0 حرف
● من،تنهايي، شجريان، و داستايفسكي
........................................................................................وتنهايي، و شجريان، و داستايفسكي و شجريان، و داستايفسكي و شجريان، و داستايفسكي و داستايفسكي و داستايفكي و... براي هميشه داستايفسكي. احمدعلی ساعت 11:22 PM نوشت 0 حرف Wednesday, July 09, 2003
● yani do ta dokhtar,be man darse shoja'at dadan.kam avordam jeddi!
ino bekhoonin.nameye akhareshoone. baange nooshanooshe mastan mostadam. احمدعلی ساعت 4:42 PM نوشت 0 حرف
● "Mikhaham begooiam ke dar in donya,hich chiz va hich kas be baz kardane tamaame chashm nemi arzad."
........................................................................................Ali Shariati احمدعلی ساعت 4:19 PM نوشت 0 حرف Tuesday, July 08, 2003
● Aasemoon maste jonooni
........................................................................................Aasemoon teshneye khooni Aasemoon gharghe gonahi Aasemoon che roo siahi bazam kare khodeto kardi? dobare? gofte boodam khatar dare,gofte boodam khodahafezishoon tragic mishe,vali... Ba ham raftan.mesle do ta kaftar.Do ta gonjeshk.ba ham, bazam ba ham... doctor ha goftan maghzeshoon rafte bood too ham.mostaghel,vali too ham.midooni yani chi? yani hame chi yeki.yani ... baraye shadie roohe laleh va ladan,hamishe omid var bashim.chon oona ta aakharin lahze shaad boodan. احمدعلی ساعت 8:19 PM نوشت 0 حرف Monday, July 07, 2003
● من راسكلنيكف هستم. جدي . جنايت و مكافات رو داستايفسكي در مورد من نوشته. هركي اينقدر ديوونه اس كه ميخواد منو بيشتر بشناسه, بخوندش.
احمدعلی ساعت 1:35 PM نوشت 0 حرف
● خداحافظي اين دو تا خواهر, لاله و لادن, حتما خيلي جالب بوده. خطر زياده. 29 سال يا هم بودن.
.كاش من اونجا بودم, ,نه, كاش نبودم. احمدعلی ساعت 1:31 PM نوشت 0 حرف
● حفظ ظاهر كار كثيفيه.داد بزنيد,داد.نعره.ولي سعي كنيد يه نفر هم كنارتون باشه.تنهايي فايده نداره.
احمدعلی ساعت 1:23 PM نوشت 0 حرف
● خوش ان ساعت كه يار از در درايو
........................................................................................شو هجرون و روز غم سرايو ... يادته , همه داشتيم اشك مي ريختيم. حتي بابا, حتي دايي. سخت بود, خيلي.خيلي. نمي دونم . يه دفعه شروع كردم به خوندن.فقط اينجوري تونستم حفظ ظاهر كنم. خودت كمكش كن.خوب؟ ... احمدعلی ساعت 1:06 PM نوشت 0 حرف Sunday, July 06, 2003 ........................................................................................ Thursday, July 03, 2003
● اينو پارسال همين موقع ها عبدالله (خداوند سابق) نوشته بود.حيفم اومد ننويسمش.قشنگه.
........................................................................................هپروت بشمار يک - کنترل :شيرين قصاب بود. تو کوره آدمپزي سر کوچه کار مي کرد...قسمت دل و جيگر. قبل از اينکه آدمهاي تو کوره کامل بسوزن، دل و جيگرشون رو با انبر در مي آورد مي ذاشت تو آکواريوم مغازه براي مشتريها. از دستکش خوشش نمي اومد، دست و پاش رو ميگرفت ... همينجوري با يه دست دل رو مي گرفت، با اون يکي دست رگهاش رو دونه دونه قطع مي کرد. وسواس داشت که وقتي خون فواره مي زنه بيرون، رو کفشاش نريزه...اينه که هميشه يه چند قدم اونورتر کار مي کرد. روزي صد تا دل مي کند، ده تاييش رو مي فروخت، بقيه اش رو هم با جيگر ها كباب مي کرد ، مي داد به فيلهاي تو حياطشون ... که اطلسي ها رو نخورن. از زندگيش راضي بود. بشمار دو - آلـــت :خسرو بيکار بود...همين جوري سر سيري تخم اژدها مي کاشت. خودش غذا نمي خورد...بالاي ابرها مي نشست، گدايي مي کرد تا پول شير جوجه ها رو در بياره. جوجه ها رو تر و خشک مي کرد تا کم کم هر هفت تا سرشون در بياد...بعد کم کم از هر سرشون يه رنگ آتيش مي زد بيرون. بعضي از سرها خسرو رو دوست داشتن، بعضياش نه، آتيشش مي زدن...تا حالا صد دفعه خسرو سوخته بود...يه بار هم مرد...از اون به بعد ديگه جوجه ها رو تو فريزر نگه مي داشت...فقط شبها ولشون مي کرد تو قصه ها بگردن هوا بخورن. شبها خسرو تنها مي شد، مي خنديد. بشمار سه - ديليـــــت : خدا هنرپيشه بود...البته اسمش در اصل فرهاد بود...ولي تو فيلم خدا بود. براي اينکه نقشش يادش نره، سپرده بود تو خونه به پاش نماز بخونن. واسه تمرين ، داده بود خورشيد رو سياه کنن ، به جاش خودش واسه خانوما فندک مي کشيد. اولاش تو کتابا بازي مي کرد، بعد کم کم کارش گرفت ،رفت رو ديسکهاي چند بعدي...خيلي واقعي...مثل چيک چيک بارون. ديگه کم کم دريا هم يادش رفته بود اين فيلمه : خونه فرهاد اونور آب بود، هر روز، بعد از کار، دريا باز مي شد، فرهاد قدم زنان مي رفت خونشون. سر راه، واسه خواهر کوچيکه اش ، مار ماهي جمع مي کرد. فرهاد مي ترسيد...خيلي زياد. حالا قيامت : يه شب هر صد تا اژدهاي خسرو، رفتن تو يه داستان و همون جا موندن. پري مهربون هم يه نامه نوشت واسه خسرو، که من عاشق اژدها شدم. فرداش، خسرو رفت سر کوچه، وايساد تو صف کوره. نوبتش که شد، عطسه اش گرفت، کوره خاموش شد. شيرين هم هول شد، فرستاد پي خدا...يا نه...فرهاد. فرهاد که مي خواست فندک بزنه ، ناخنش گرفت به چخماق، دستش زخم شد. شيرين تا زخم رو ديد، از هوش رفت...طاقت نداشت خون آدم زنده ببينه. خسرو اومد بهش زهر اژدهاي هفت سر بده که بهوش بياد...فرهاد نذاشت...گفت بوش بده. شيرين هم از دست جفتشون عصباني که چرا هيچ کاري نکردن...زد خودش و اون دوتا رو کشت. تا مردن، همه چي از اول شروع شد...تو يه سه تاره ديگه. بي پايان. احمدعلی ساعت 3:07 AM نوشت 0 حرف Wednesday, July 02, 2003
● به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند
كه برون در چه كردي كه درون خانه آيي؟ يعني منو راه ميدن؟ از من رو سياه تر كه ديگه كسي نيست.راه ميدن؟ احمدعلی ساعت 8:19 PM نوشت 0 حرف
● بدجوري حالم گرفتهاس، بدجوري.
بالاخره مردي گفتن، نبايد به اين سادگي كم بياري پسر جون. وسيع باش، و تنها، و سر به زير، و سخت... احمدعلی ساعت 8:17 PM نوشت 0 حرف
● يكي بياد با هم حرف بزنيم
يكي بياد با هم داد بزنيم يكي بياد با هم گريه كنيم كاش من منتظر بودم، يه چيزي، يه كسي...ولي هيچ چيز نيست.هيچ كس نيست. شايد دو ماه ديگه كه رفتم پيشش، خودش يه كاري بكنه.اينم يه جور انتظاره ديگه، نه؟ احمدعلی ساعت 8:15 PM نوشت 0 حرف
● هست شب،يك شب دمكرده و خاك
رنگ رخ باخته است باد ،دردانه ابر از سر كوه سوي من تاخته است هست شب ،همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا هم از اين روست نمي جويد اگر گمشده اي راهش را با تنش گرم، بيابان دراز مرده اي راماند در گورش تنگ به دل سوخته من ماند به تنم خسته، كه ميسوزد از هيبت تب هست شب،آري شب ... *البته اينقدر هم سياه نيست اين دنيا.فقط يه كم. احمدعلی ساعت 2:13 AM نوشت 0 حرف
● مرا در خانه سروي هست كاندر سايه قدش   فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشكر از خوبان به قصد دل كمين سازند    بحمدالله والمنه بتي لشگر شكن دارم سزد كز خاتم لعلش زنم لاف سليماني    چو اسم اعظمم باشد چه باك از اهرمن دارم؟ الا اي پير فرزانه نكم منعم ز ميخانه    كه من در ترك پيمانه دلي پيمان شكن دارم ... احمدعلی ساعت 1:04 AM نوشت 0 حرف
● اگه همه آدما ميتونستن ارزش تاريكي رو بفهمن، زندگي خيلي شيرين ميشد.
........................................................................................اگه همه آدما ميتونستن ارزش تنهايي رو بفهمن، زندگي شيرين تر ميشد. اگه ميتونستن ارزش سكوت رو هم بفهمن كه ديگه اووووه! يه چيزي ميشد ها.رديف.لذت بخش. ولي نسل بشر استعداد همچين چيزي رو نداره.پدر مادرا اگه بچهشون گوشه گير باشه، بهش ميگن ديوونه.اصلاً جامعه به همچين آدمي ميگه ديوونه. دِ نميفهمين دِ... *ولي دل همتون به شدت بسوزه آدما، من خوب ميفهمم.لطفاً اين لذتو از من نگيرين،خوب؟ *دقت كنين : هر كي بهتون گفت ديوونه، محكم بگين "فرمايش؟" احمدعلی ساعت 12:58 AM نوشت 0 حرف Tuesday, July 01, 2003
● خيلي خيلي خوش بگذره برو بچ! عوض ما هم داد و بيداد كنين.آواز بخونين.
احمدعلی ساعت 9:12 PM نوشت 0 حرف
● ديشب يه چيزي نوشتم، بلاگر پستش نكرد.هر كاري كردم قبول نكرد كه نكرد.منم بيخيال شدم.لابد صلاح نبوده.ولي مطلب قشنگي بود.
........................................................................................راستي من چند دفعه از اين معجزات اينترنتي ديدم.مطلبي كه نوشته شدنش صلاح نباشه رو نميشه نوشت.جدي ديدم بعضي وقتها. احمدعلی ساعت 9:11 PM نوشت 0 حرف
|
وبلاگ هایی که می خونم
Archives |